قهرمان و ضد قهرمان در فیلم های ایرانی
۵۷۱۴۷
۲۹ تير ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۲
۱۰ 
برای بررسی روند از دست رفتن قهرمان ها و قصه هایشان در سینمای ایران، احتمالا بهترین روش مرور کارنامه فیلمسازانی است که ماندگارترین قهرمان های این سینما را خلق کرده اند.

برترین مجله اینترنتی ایران

همشهری جوان: برای بررسی روند از دست رفتن قهرمان ها و قصه هایشان در سینمای ایران، احتمالا بهترین روش مرور کارنامه فیلمسازانی است که ماندگارترین قهرمان های این سینما را خلق کرده اند.

کارگردان های نسل جدیدتر که از دل جامعه تکثرگرای اخیر بیرون آمده اند، به شکلی طبیعی، تصویرگر همین برابری و چند قطبی بودن بوده اند و فیلمسازان نسل گذشته که کودکی شان با تماشای فیلم های کلاسیک ووسترن های آمریکایی سپری شده و با سینمای قصه گو بزرگ شده اند.

فیلم هایشان هم رنگ و بوی علاقه هایشان را به خود گرفته. در این دو صفحه، این دو نسل از کارگردان های ایرانی و شکل و شمایل قهرمانی و بی قهرمانی فیلم های آنها را مرور کرده ایم.

قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

ابراهیم حاتمی کیا

دیده بان، مهاجر، از کرخه تا راین، آژانس شیشه ای، ارتفاع پست، موج مرده و به رنگ ارغوان؛ همه فیلم های مهم حاتمی کیا را با قهرمان هایشان به یاد می آوریم. آدم هایی که کارگردان حاضر و ناظر در سال های جنگ، آنها را از نزدیک می شناخته و دوست داشته با تعریف قصه هایشان، به دیگران هم معرفی شان کند.

او گرچه در معدودی از آثارش مثل روبان قرمز با گزارش یک جشن، کمی از الگوی کلاسیک قهرمان دار فاصله گرفته اما در آخرین ساخته اش باز سراغ یکی از به یادماندنی ترین قهرمان های تاریخ جنگ رفته تا وفاداری اش به این فرم را بار دیگر به رخ بکشد؛ «چ» که بری از داستان زندگی شهید مصطفی چمران است.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

مسعود کیمیایی

بدون هیچ شک و شبهه ای، سند قهرمان سازی و قهرمان پروری در سینمای ایران را باید به نام کیمیایی زد. او درست مثل همه آن قهرمان هایی که در اغلب فیلم هایش به تصویر کشیده، یک تنه جلوی همه ناملایمات و تغییرات روزگار ایستاده و بدون آنکه ذره ای تردید به خودش راه بدهد، از آرمانگرایی و قهرمان دوستی اش کوتاه نیامده. کنش مندترین شخصیت ها و آدم ها توی فیلم های کیمیایی پیدا می شوند و او آنقدر دوستشان دارد و آنقدر از آنها حرف برای گفتن دارد که خیلی سخت می شود در کارنامه فیلمسازی اش فیلمی بدون قهرمان جست.

قهرمان های او شکل عوض می کنند و دشواری ها و بن بست های مختلفی را از سر می گذرانند اما حرف نهایی تقریبا ثابت است: اگر «معرفت» و «رفاقت» و «عمل گرایی» را از فیلم های کیمیایی بگیرید، دیگر چیزی از آنها باقی نمی ماند. به خاطر همین مضمون های بی مکان و بی زمان است که او طی این همه سال، با پایمردی راهش را کج نکرده و بدون توجه به مخالفت هایی که با آثار اخیرش وجود دارد، فیلم های قهرمانانه خودش را می سازد و دوستداران ثابتش هم، باز هم مثل قهرمانان فیلم هایش، هیچ وقت تنهایش نمی گذارند. کیمیایی با سبک فیلمسازی منحصر به فردش، قهرمان هایش را از پرده سینما به واقعیت آورده و تکثیر کرده است.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

بهروز افخمی

خیلی طبیعی است که کسی که ارادت ویژه و بی پایانی به سینمای کلاسیک و داستان گوی آمریکا دارد و یکی از برترین فیلم های عمرش (و شاید برترین آنها) «ترمیناتور 2» است، یکی از سردمداران قهرمان سازی در سینمای پس از انقلاب باشد.

افخمی با «عروس» کاری کرد کارستان. او نه تنها با این فیلم یک قهرمان مرد به یادماندنی ساخت، بلکه در سینمای محدود آن زمان، یک زن قهرمان باورپذیر هم ساخت و از آن مهمتر، به خوبی و بدون دردسر این دو را در کنار هم نشاند و شمایل ستاره های مونث این سینما را برای همیشه عوض کرد.

افخمی «شوکران» را هم در کارنامه دارد که یک بار دیگر، یک زن قهرمان کنشگر و غیرمنفعل را به تصویر می کشد که تا پای جان جلوی مناسبات مردسالارانه جامعه اش قد علم می کند. او حتی در فیلم کمدی اش «سن پطرزبورگ» هم بنا بر همان علاقه دیرینه، توانست از دو آدم آس و پاس و خالی بند، دو شخصیت دوست داشتنی و همدلی برانگیز بیافریند.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

داریوش مهرجویی

درست است که مهرجویی پیش از انقلاب با «گاو» و «آقای هالو» به قهرمان سازی مشغول بوده اما فهرست قهرمان های پس از انقلاب او طولانی تر است. مهرجویی آنقدر به آفریدن قهرمانان زن و مرد علاقه داشته که اسم فیلم هایش را هم از آنها وام گرفته است: «سارا، پری، هامون، لیلا، بانو، سنتوری» و حتی «نارنجی پوش». قهرمانان مهرجویی نسبت به قهرمانان کیمیایی، درون گراتر و منفعل ترند و راه های مسالمت آمیزتری برای مبارزه می جویند.

دغدغه های آنها هم فلسفی تر و عمیق تر است و خط و ربط بیشتری با زمانه شان پیدا می کنند. به همین دلیل قهرمانان مهرجویی را می توان با تقریب خوبی برآیند اوضاع و احوال زمانه شان در نظر گرفت. البته استاد بعد از سنتوری و مصیبت های ویرانگر بی دلیلی که بر آن رفت، به فاز بی خیالی زده و انگار قهرمان سازی هایش را فراموش کرده اما در همین دوره هم موردی استثنایی مثل نارنجی پوش وجود دارد که البته قهرمانش هرگز به اصالت و ماندگاری قبلی ها نیست.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی


کمال تبریزی

تبریزی دوتا از دوست داشتنی ترین و ماندگارترین قهرمان های تاریخ سینمای ایران را با بازی پرویز پرستویی خلق کرده و همین دو قلم برای حضورش در این فهرست کافی است. البته تبریزی «پایان کودکی» و «مهر مادری» را هم در کارنامه اش دارد که آنها هم خالی از قهرمان نیستند. ویژگی قهرمان های فیلم های تبریزی درگیری بی پایان آنها با مساله اخلاق و معنویت و خداست. اصلا همین درگیری ظریف است که موتور محرک همان دو فیلم بهتر او هستند.

 به چالش طلبیدن این مقوله ها و بده بستان قهرمان با آنها، از آن مرزهای باریک و خطرناکی است که ظاهرا فقط تبریزی می تواند رویش راه برود و به هیچ کدام از دو طرف سقوط نکند. رضا مارمولک و صادق مشکینی «لیلی با من است» در عین حال که در ابتدا با خدا و معنویت مشکل دارند، در نهایت با ایمان و رستگاری می رسند و این هنر تبریزی است که این تحول اساسی و بزرگ را اینقدر شیرین و دوست داشتنی به تصویر می کشد.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

رسول صدرعاملی

بارزترین فعالیت قهرمان سازانه صدرعاملی در سینمای ایران، ساختن سه گانه نوجوانانه اش است که از «دختری با کفش های کتانی» شروع و به «دیشب باباتوم دیدم آیدا» ختم شد. در دورانی که دختران نوجوان و حتی جوان هنوز هویت مهم و مشخصی در سینمای ایران نداشتند، صدرعاملی با ترانه ... قهرمان نوجوانی را معرفی کرد که می خواهد یک تنه مقابل همه سنت ها و عرف های غلط جامعه اش بایستد و واندهد. در دختری با کفش های کتانی هم این رویکرد، البته با شدت و حدت کمتری ادامه پیدا کرد و یک بار دیگر، صدر عاملی از طریق قهرمان نوجوانش، مشکلات زندگی قشر مهمی از جامعه ما – که در سینما توجه کمی نصیبش شده – را به تصویر کشید. تنها نمونه ای که از این نظر به این سه گانه شباهت دارد، «دربند» پرویز شهبازی است.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی


اصغر فرهادی


مهمترین دلیل اهمیت و تشخصی که اصغر فرهادی و سینمایش در ایران و دنیا پیدا کرده، این است که فیلم های او، با آن جزئیات فیلمنامه ای و اجرایی زیاد، آینه ای از دوران و جامعه ای است که از آن بیرون آمده است. در دورانی که روزگار، حرکت های تکنفره و قهرمانانه را برنمی تابد و گفتمان رایج به سمت تکثر، دموکراسی و برابری انسان ها با هم پیش می رود، فرهادی به شکلی تحسین برانگیز شخصیت هایش را هم تراز و هم ارز هم تعریف می کند. درست است که او در دو فیلم اولش – که به طبقات فرودست جامعه می پرداخت – دو پسر نوجوان را به عنوان دو قهرمان معرفی کرد اما وقتی پا به دنیای طبق متوسط و ساختن ملودرام گذاشت.

قواعد فیلمسازی اش را تغییر داد. توی هیچکدام از فیلم های اخیر او (و حتی «دایره زنگی» که فیلمنامه اش را نوشته)، نمی شود یکی از آدم ها را به عنوان قهرمان در نظر گرفت چون اصلا ساختار این فیلم ها به تک قطبی بودن راه نمی دهد. آدم های فرهادی، آنطور که خود ما در زندگی واقعی کنش و واکنش نشان می دهیم، عمل و فکر می کنند. به همین دلیل، عملیات محیرالعقول و حماسی (آنطور که در سینمای کلاسیک آمریکا دیده می شود)، اصلا ربطی به دنیای به شدت واقع گرای فرهادی ندارد.

فرهادی به جای قهرمان ها و حماسه های بزرگ، در دل حوادث کوچکتر و اتفاق های روزمره حرکت های قهرمانانه کوچکتر می آفریند که البته اگر از زاویه ای دیگر نگاه کنیم، می تواند به همان اندازه بزرگی و ارزش داشته باشد. مثل دروغ گفتن سپیده به نامزد الی در پایان «درباره الی ...» به خاطر منافع و مصالح جمع، یا قسم دروغ نخوردن راضیه در انتهای «جدایی نادر از سیمین» که حتی مقابل شوهر بی اعصابش هم ایستادگی کرد.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

رضا کاهانی

در دوران رکورد سینمای قهرمان پرداز، کاهانی تلاش می کند تا فیلم به فیلم، درباره دلیل این رخوت و بی عملی کندوکاو کند. آدم های فیلم های او معمولا افرادی سرخورده ومطرود از اجتماع اند که فرسنگ ها با عملیات قهرمانانه فاصله دارند؛ چون قبل از همه چیز، درگیر گذران زندگی و زنده ماندن هستند.

دغدغه های آنها معمولا کف خواسته هایی است که یک انسان برای بقا به آنها نیاز دارد و در چنین فضایی دیگر صحبت از بهبود اوضاع یا حرکتی آرمانگرایانه به شوخی می ماند. آدم های کاهانی در دایره بسته ای از جبر و سرخوردگی و تلاش برای معاش، اسیرند و چون راهی به بیرون پیدا نمی کنند، می زنند و بر طبل و بی عاری و بی خیالی و شوخی کردن با همه چیز. و درست از همینجاست که جالبترین ویژگی آدم های فیلم های کاهانی شکل می گیرد: خنده روها و بی خیال هایی که دنیایی از اندوه در آنها دفن شده است.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

بهرام توکلی

فضای ذهنی خاص بهرام توکلی و ساختارهای غیرخطی و پر از شکست های زمانی فیلم هایش، اصولا ربطی به سینمای قصه گوی کلاسیک و قهرمان های برآمده از آن ندارد اما جالب اینجاست که با همه این شرایط، می شود رد کمرنگی از قهرمان را در فیلم های او جست. چه در «پرسه در مه» که شخصیت اصلی اش در تلاش است تا به ذهن آشفته اش نظم بدهد و زمان و مکان را درک کند و چه در «آسمان زرد کم عمق» که دو شخصیت اصلی می خواهند با غلبه برل درگیری های ذهنیشان، به آرامش در کنار هم برسند اما کلاسیک ترین قهرمان ساخته و پرداخته توکلی، شخصیت نمایشی صابر ابر در «اینجا بدون من» است که در تمام طول فیلم در تلاش است تا خودش و خانواده اش را از وضعیت نا بهنجار و محنت زده ای که در آن هستند نجات دهد. البته روشن است که موفقیت در این مسیر برایش ممکن نیست.



دیگران

از بین فیلمسازان نسل جدید، می شود از لابلای فیلم های مهمترهایشان مثال های خوبی درباره کمرنگ و حتی بی رنگ شدن وجهه قهرمان ها پیدا کرد؛ مثلا حمید نعمت الله چه در «بوتیک» و چه در «بی پولی» تعمدا شخصیت هایی که پتانسیل قهرمانی دارند را از هرگونه عملیات قهرمانانه خالی می کند و حتی آنها را به ضد قهرمان نزدیک می کند.

نبود قصه مشخص به معنای کلاسیک در دو فیلم او یکی دیگر از نشانه های سینمای بی قهرمان این روزهاست، بهنام بهزادی هم اگرچه در «تنها دو بار زندگی می کنیم» توانست یک ضد قهرمان به یادماندنی خلق کند اما در «قاعده تصادف» به مسیر رایج تر فیلمسازی برگشت و توانست با فیلمش حال و روز زمانه همتراز کننده مان را به خوبی به پرده سینما منتقل کند. مازیار میری و علیرضا امینی هم در شاخص ترین فیلم هایشان («سعادت آباد» و «هفت دقیقه تا پاییز») باز جهانی بدون قهرمان می آفرینند و شخصیت هایی خاکستری با وزن های کم و بیش یکسان می سازند.

حتی آدمی مثل رضا میرکریمی هم بعد از فیلم های قهرمان داری مثل «زیر نور ماه»، «خیلی دور خیلی نزدیک» و حتی «به همین سادگی» در آخرین ساخته اش سراغ یک قصه بی قهرمان و بدون الگوی کلاسیک می رود اما مورد جالب تر از اینها، پرویز شهبازی است که اولین فیلمش یعنی «نفس عمیق» نه تنها قهرمان نداشت، بلکه اصلا می شود آن را مرثیه ای برای از دست رفتن قهرمان ها و بی عملی و سرخوردگی کسانی در نظر گرفت که راهی برای مبارزه و پیشرفت نمی دانند اما همین شهبازی در فیلم جدیدش «دربند»، یک قهرمان کلاسیک به معنای واقعی کلمه را به تصویر کشید و بعد از مدت ها، کام دوستداران سینمای قهرمان پرداز را شیرین کرد.



آنتاگونیست های معروف

به قهرمان راه نده!

در الگوی فیلم های قهرمانی، در برابر قهرمان یا «پروتاگونیست»، یک نیروی متخاصم یا «آنتاگونیست» هم وجود دارد که جلوی رسیدن قهرمان به هدفش را می گیرد. این آنتاگونیست همیشه در قالب یک آدم خودش را نشان نمی دهد (مثل «لیلی با من است» که ترس صادق مشکینی از جنگ، آنتاگونیست فیلم است) و تازه همیشه هم آدم بدی نیست.

از طرفی خیلی از بدمن های معروف سینمای ما هم، آنتاگونیست محسوب نمی شوند چون قصه فیلمشان بر مبنای الگوی کلاسیک نیست (مثل محسن تنباکویی در سعادت آباد، یا آق شاپوری در بوتیک) اینجا چندتا از مهمترین آنتاگونیست های سینمایی مان را فهرست کرده ایم.

قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

سلحشور/ رضا کیانیان/ آژانس شیشه ای: سلحشور را می توان یکی از بهترین آنتاگونیست های تاریخ سینمای ایران دانست. یک مامور امنیتی که بنا بر وظیفه اش ماموری مصمم است و معذور. در کارش احساسات جایی ندارد و باید جلوی هر کسی که ناامنی ایجاد می کند را بگیرد، حتی اگر آن شخص، رزمنده غیرتی دوران جنگ باشد. شخصیت پردازی درست سلحشور و بازی سنجیده رضا کیانیان در ارائه شخصیتی منطقی که ذهنی تخت و یک بعدی دارد، باعث شده تا این شخصیت پا به پای حاج کاظم در ذهن دوستداران آژانس زنده باشد.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

مادر امیر/ مهتاب نصیرپور/ من ترانه پانزده سال دارم: کاراکتر مادر امیر، حتی از خود امیر هم نزد تماشاگر منفورتر است. این شخصیت فی نفسه آدم بدی نیست، یک مادر است که خیر و صلاح فرزندش را می خواهد و تصور می کند «ترانه» مانعی است برای عاقبت به خیر شدن فرزند یکی یک دانه اش. مادر امیر یک مددکار اجتماعی هم هست که با دختران خیابانی سروکار دارد؛ با توجه به همین پیشینه است که ترانه را هم از قماش این دختران می پندارد و می خواهد به هر وسیله ای (تهدیدو تطمیع) شر او را از زندگی شان کم کند.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

احمد/ آتیلا پسیانی/ دو زون: یک شوهر متعصب که زنش را دوست دارد و فکر می کند حضور فعالانه همسرش در اجتماع، مترادف است با از هم پاشیدن بنیان خانواده. احمد به هر طریقی به آب و آتش می زندتا فرشته یک زن فرمانبر باقی بماند. می خواهد مانع ادامه تحصیل او شود و در راه رسیدن به این هدف از هیچ کاری مضایقه نمی کند؛ حتی از تحمیل کردن فرزنددوم به همسرش، برای اینکه او را در خانه بند کند.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

ناصر ملک/ محمدرضا فروتن/ قرمز: یک شوهر عاشق پیشیه و روان پریش. واقعا عاشق همسرش است اما به شکلی جنون آمیز و با حسادتی دیوانه وار. ناصر مردی شکاک و به شدت مالکیت طلب است که دوست دارد همسرش را به شکل یک زندانی مطیع اداره کند و تصور می کند فراهم کردن یک زندگی مرفه برای خوشبخت کردن و تصاحب مطلق «هستی» کافی است. طغیان هستی علیه رفتارهای بیمارگونه شوهرش، او را به مرز جنون کامل می رساند.



قهرمان و ضدقهرمان در فیلم های ایرانی

حاجی گرینوف/ محمدرضا شریفی نیا/ اخراجی ها: فردی است رند و متظاهر با رفتارهای افراطی و خشکه مقدس گونه. عقاید افراطی و منافعش، حضور گروه اخراجی ها در جبهه را برنمی تابد. به همین خاطر از هیچ کوششی در راستای سنگ اندازی و خراب کردن افراد این گروه نزد دیگران کم نمی گذارد. گرینوف حتی رفتار متعادل روحانی و بچه بسیجی های محل با مجید سوزوکی و رفقایش را تاب نمی آورد و آنها را به اهمال و سهل انگاری متهم می کند.
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
15:59 - 1392/04/31
دو زون؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج